محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

2195

تاريخ الطبرى ( فارسي )

صحبت بودند ، سعيد گفت : « اين سواد ، بستان قريش است » اشتر گفت : « به پندار تو اين سواد كه خدا بوسيلهء شمشير غنيمت ما كرده بستان تو و قوم تو است ! به خدا كسيتان كه بيش از همه از سواد سهم دارد بيشتر از ما نبرد » . و قوم به تأييد او سخن كردند . گويد : عبد الرحمان اسدى كه سالار نگهبانان سعيد بود گفت : « سخن امير را رد مىكنيد ! » و سخنان درشت گفت . اشتر گفت : « اين كيست ، نگذاريد برود » كسان بر او جستند و لگدمالش كردند چندان كه از خويش برفت ، آنگاه پايش را كشيدند و به گوشه اى افكندند و آب بر او پاشيدند كه به خود آمد ، سعيد به دو گفت : « هنوز زنده اى ؟ » گفت : « كسانى كه پنداشته اى به خاطر مسلمانى انتخابشان كرده اى مرا كشتند . » گفت : « به خدا ديگر هيچيك از ايشان به نزد من به صحبت ننشيند » آنگاه آن كسان ، در مجالس و خانه هاى خويش به عثمان و سعيد ناسزا گفتن آغاز كردند ، مردم به دور ايشان فراهم آمدند و كسانى كه پيش آنها ميرفتند فراوان شدند ، سعيد به عثمان نامه نوشت و قضيه را به او خبر داد كه جمعى از اهل كوفه - ده كس را نام برد - تحريك مىكنند و از عيب من و تو سخن دارند و از دين دارى ما خرده مىگيرند و بيم دارم اگر كارشان استوار شود بسيار شوند . عثمان به سعيد نوشت : « آنها را به سوى شام فرست . » در آن وقت معاويه در شام بود . پس سعيد نه كس را سوى معاويه فرستاد كه مالك اشتر و ثابت بن قيس بن منقع و كميل بن زياد نخعى و صعصعة بن صوحان از آن جمله بودند . دنبالهء حديث چون حديث پيشين است جز آنكه گويد : صعصعه گفت : « اگر سپر به درد مكر بما نميرسد ؟ » معاويه گفت : « سپر نميدرد ، كار قريش را بهتر از اين تصور كن » و اين اضافه را نيز دارد كه وقتى معاويه بار ديگر